حكيم زجاجى

259

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به يك‌يك از آن خيل تشريف داد * به دادن دل هر تنى كرد شاد بيامد ز شهر فلسطين سپاه * گروهى سواران به دل كينه‌خواه يزيد سرافراز آگاه شد * دل و دستش از عيش كوتاه شد بخواند او سليمان هشام را * بر خويشتن از پى نام را 20 ورا داد مهتر سپاهى گران * سوى رزم رفتند آن مهتران سليمان چو آن مهتران را بديد * دل آن سران سوى بيعت كشيد به دام اندرآوردشان مرد كار * سليمان يكى مرد بدكامكار به اردن شد و كارها كرد راست * يكى را بيفزود و ديگر بكاست در آن بوم هر جاى ميرى نشاند * يكى را بخواند و دگر را براند 25 چو آرام بگرفت با روم و [ شام ] * بكردند بيعت همه بر امام يزيد دلاور يكى خطبه كرد * ميان بزرگان آزادمرد كه من اين امامت نمىخواستم * بدين كار دل را نياراستم جهان ديدم اى نامداران خراب * نهاده به هر جاى نقل و شراب وليد بنفرين همه روز مست * بداده دل و پادشاهى ز دست 30 نه دين بود او را نه آيين نه كيش * به او راه و رسم نو آمد به پيش كتاب خدا خوار بود از فضول * نه سنت بد اينجا نه رسم رسول پى حميت دين برون آمدم * ز گردون به رفعت فزون آمدم خداوند كرد آن عدو را هلاك * نبود آن نكوهيده از آب پاك از اين خلق كرديد ما را گزين * نهاديد بر مركب كام زين 35 مرا جز كه با شغل دين كار نيست * زر و سيم نقدم در انبار نيست يكى خشت بر خشت ننهم به جاى * نه پاليز خواهم نه باغ و سراى به جز كار دين هيچ كارى دگر * نخواهم كه سازم ز روى هنر از اين مال ندهم به فرزند خويش * به جاى آورم عهد و سوگند خويش كنم كوته از خلق دست ستم * برون آرم از ديدهء ملك نم 40 نبندم دَرِ خويشتن بر كسى * كنم عدل و انعام با هركسى به لشكر دهم رسمشان مه به ماه * نمانم كه درويش باشد سياه